نوشته شده توسط:هانی
نزدیک که می شدیم چشم هایم را می بستم. خودم را به خواب می زدم بلکه آمپول فراموشتان شود، که نمی شد. و بعدش درمانگاه بود و آقای سحرخیز و گاهی هم البته بعدترها پارت کلینیک. و من بودم که می چسبیدم به پاهایت و پاهایم را می کوبیدم زمین که نمی آیم. که به خدا قول می دهم خودم خوب شوم. بعد تو مرا بغل می کردی و آرامم می کردی و می گفتی یک لحظه بیشتر طول نمی کشد. آن وقت ها نمیفهمیدم، اما لابد معلوم بوده خودت هم چقدر عذاب می کشی.
از آن سالها خیلی گذشته، آنقدر که فقط بدانم اعداد را بلد نبودم که بگویم چند سالم بوده. حالا من جدای اعداد جدول ضرب را هم بلدم، از نکروز و التهاب و اکینوکوک هم یک چیزهایی می فهمم. اما تو که هنوز معلوم است خودت هم عذاب می کشی. اصلآ مگر نگفتی یک لحظه بیشتر طول نمی کشد؟ پس چرا اینبار اینهمه طول می کشد؟ اصلآ این ها به کنار، من هنوز هم دارم پاهایم را می کوبم زمین، نگاه کن، نمیبینی؟
...هی تو که رفته ای! دوشنبه 27 آبان 1387
... پنجشنبه 23 آبان 1387
دوشنبه 16 مهر 1386
شنبه 24 شهریور 1386
پنجشنبه 25 مرداد 1386
یکشنبه 7 مرداد 1386
پنجشنبه 28 تیر 1386
پنجشنبه 28 تیر 1386
دوشنبه 11 تیر 1386
خدابیامرز باران جمعه 1 تیر 1386
خدا را دلتنگم ؛ خدا را تنها شده ام . دوشنبه 28 خرداد 1386
جمعه 25 خرداد 1386
پنجشنبه 17 خرداد 1386
از بهار و دیگر اهریمنان دوشنبه 10 اردیبهشت 1386
لیست آخرین پستها
تبلیغات