تبلیغات
سووشون

روز اول

 

نوشته شده توسط:هانی

تا سحر منتظر بودم. باورت می شود از شوق انتظار نصفه شبی می رقصیدم توی تاریكی؟

سحر كه شد دیدم نه, معجزه زیاد می خواهد برگشتنت.



...هی تو که رفته ای!

 

نوشته شده توسط:هانی

قرار نبود از در تو بیاید، آخر همیشه توی کوچه پس کوچه ها میدیدمش. حداکثر توی اعلامیه های روی دیوار. اما آخر یک روز آمد.  و حالا از آن روز شوخی شوخی سه سال می گذرد.

راستی، حالا که سه سال گذشته، طرفهای دب اکبر می نشینی یا ستاره شمال را نگاه کنم؟



...

 

نوشته شده توسط:هانی

نزدیک که می شدیم چشم هایم را می بستم. خودم را به خواب می زدم بلکه آمپول فراموشتان شود، که نمی شد. و بعدش درمانگاه بود و آقای سحرخیز و گاهی هم البته بعدترها پارت کلینیک. و من بودم که می چسبیدم به پاهایت و پاهایم را می کوبیدم زمین که نمی آیم. که به خدا قول می دهم خودم خوب شوم. بعد تو مرا بغل می کردی و آرامم می کردی و می گفتی یک لحظه بیشتر طول نمی کشد. آن وقت ها نمیفهمیدم، اما لابد معلوم بوده خودت هم چقدر عذاب می کشی.

از آن سالها خیلی گذشته، آنقدر که فقط بدانم اعداد را بلد نبودم که بگویم چند سالم بوده. حالا من جدای اعداد جدول ضرب را هم بلدم،  از نکروز و التهاب و اکینوکوک هم یک چیزهایی می فهمم. اما تو که هنوز معلوم است خودت هم عذاب می کشی. اصلآ مگر نگفتی یک لحظه بیشتر طول نمی کشد؟ پس چرا اینبار اینهمه طول می کشد؟ اصلآ این ها به کنار، من هنوز هم دارم پاهایم را می کوبم زمین، نگاه کن، نمیبینی؟



 

نوع مطلب :عمومی ،

نوشته شده توسط:هانی

خواهش میکنم ژاور ،

خودت را غرق نکن .



 

نوع مطلب :عمومی ،

نوشته شده توسط:هانی

تو آن نهال، تمام روز سوخته ای

پس آن ستاره را نگو شهاب بود.



 

نوع مطلب :عمومی ،

نوشته شده توسط:هانی

خدایا ، برگرد به آسمان .

 

نوع مطلب :عمومی ،

نوشته شده توسط:هانی

مطمئن باش ، اگر همین جا لحظه ها را آواز نخوانی ،

آن طرف نیز اتفاق هیجان آوری در انتظارت نیست.



 

نوع مطلب :عمومی ،

نوشته شده توسط:هانی

گاهی فکر میکنم اینبار که ببینمت چقدر شوکه میشوم ،

که آنی که مال من است ، آنی که من ساخته ام

چقدر با آنی که تو هستی فرق دارد.



  • تعداد کل صفحات:11 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...